ميرسد
روزي كه فريـــــــاد وفا را ســــــــر كني ميرسد
روزي كه احســـــــــــاس
مرا باور كني ميرســــــــد
روزي كه نادم باشي از رفتار خود خاطــــــــــــــرات
رفته ام را مو به مو از بر كني نامه هاي كهنه اي
را كه به
اشكــــــت تر كني ميرسد
روزي كه در صحراي خشك بي كســي بوته
هاي وحشــــــــــــــي
گل را زغم پرپر كني ميرســــد
روزي كه صبرت سر شود در پاي
من آن زمان
احســــــــــــــــــاس امروز مرا باور کنی
ميرســـــــــــــد
روزي كه تنها ماند از من يادگار
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:7 توسط Persian Way
|

من يك شبي خواب ديدم كه مي آيي
تو از قعر آرزوهاي ناب مي آيي
شبي اينگونه، من و تو و مهتاب....
كنار ساحل عشق ، عاشقانه مي آيي
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 17:56 توسط Persian Way
|

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:9 توسط Persian Way
|

گلويم
از صداي، هاي هايت جان سپرد آخر
نفهميدي
صدايم بغض سنگيني
به دوشش بود
اما
از جفايت جان سپرد آخر
نترسيدي
بگويد عاشقي نفرين به آيينت
كه
از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر
نمي
داني و مي دانم كه
دل در
خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر
چقدر
عزلت نشيني از براي يار دلگير است
بخوان
شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:38 توسط Persian Way
|

يادمان
باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت
پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم گر
شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم جز
براي دل محبوب دعايي نکنيم گر
چه در خويش شکستيم صدايي نکنيم طلب
عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
پر
پروانه شکستن هنر انسان نيست
يادمان
باشد سر سجاده عشق
يادمان
باشد از اين پس
صدايي نکنيم
يادمان
باشد که اگر خاطرمان تنها
شد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:17 توسط Persian Way
|

عشق صدايي
است که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند
عشق
نغمه ي بلبلي است که
تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود
عشق
نوايي است پر شکوه اما جلالي ندارد
عشق
شروعي است از تمام پايان ها اما
بي پايان است
عشق
کوششي است
از تمام وجود هستي اما بي نتيجه
عشق
کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:50 توسط Persian Way
|

سر
تا پا مست
رودم
به هزارقصه می برد زدست
چون
قصه درد خویش با او گفتم
لرزید
و رمید
ورفت و نالید شکست
می
توان کاسه آن تار شکست
می
توان فرمان داد
های
ای طبل گران
زین
پس خاموش بمان
به
چکاوک
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 9:39 توسط Persian Way
|

عمر
پا بر دل من می
نهد و مي گذرد ... پنجه
مرگ گرفته ست گريبان
اميد
خسته
شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه
عجب گر نكنم
بر گل و گلزار نظر
در
بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار
چه
كند با رخ پژمرده
من گل به چمن ؟
چه
كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من
چه دارم كه برم
در بر آن غير از اشك ؟
وين
چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟
عمر پا
بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي
برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر
كاش به
سر منزل مقصود رسد
سحری
جلوه كند اين شب ظلماني را .
شمع
جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح
آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی
تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش
عمر
پا بر دل من می نهد و مي گذرد
...
كاروانی
همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها
باغ و بهارم همه تاراج
خزان
بخت
بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب
ديدن
روی گل و سير چمن نيست
بهار
به
خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن
بهار است كه بعد از شب جانسوز
فراق
به
هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 8:3 توسط Persian Way
|

زیر بارون توی سرما
مثل اون پری رویا
توی دریای خیالش
غرق خاطرات یارش
دلش انگار که خزون بود
اون چشاش کاسه خون بود
روی تیکه های قلبش
لحظه هاش بی حس و جون بود
چه پریشون تو خیابون
راه میرفت به زیر بارون
خسته از یه حس کهنه
تو سکوت هرچی غصه
مث دیروز و پریروز
گم می شد تو باغ قصه
مونده بین یه دوراهی
تو سراب چشم براهی
مونده با پاهای خسته
منتظر برات نشسته
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:20 توسط Persian Way
|

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:41 توسط Persian Way
|

عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني تا ابد رسوا شدن عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني از رضايش عمر گير عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعني بنده فرمان شدن
عشق يعني يک تيمم يک نماز
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني پيش محبوبت بمير
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:2 توسط Persian Way
|

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:34 توسط Persian Way
|

امروز دو تا از دوستان گلمون دو تا مطلب زیبا برای ما در نظرات گذاشته بودن دلم نیومد تنهای لذت ببرم لذا گذاشتم تا همگی حالشو ببرن من خدا رو در آسمان هفتم حس کردم.هنوز دستم وقت نوشتن می لرزه. کسی دستمون نگیره.چون دستم تو دست خداست.تنم بی تاب و خیسه.کسی کمکم نکنه!من این حال رو به همه عمرم نمی فروشم.فقط می خواهم این عشق رو،با تو که نومیدی،با تو که احساس بی ارزشی می کنی،با تو که اسیر عادت خطر ناکی،با تو که بی انگیزه ای،با تو که خشمگینی،با تو که دردمندی، با تو که خسته ای ، با تو،ای هم نفس من با تو....با تو....قسمت کنم. دلتنگیات رو بردار به روی قلبم بذار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمی خوایی حرف دلم رو گوش کن فقط برای یکبار بعدش خدا نگهدار تنهایی خیلی سخته وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم تنها می مونه دستم با این دل شکستم دلتنگیامو بردار پیش خودت نگهدار هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار داری میری نمی خوام وقت تو رو بگیرم این حرف آخر من دوست دارم میمیرم
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:24 توسط Persian Way
|

سر ِ خود را مزن اين گونه به سنگ ،
دل ِ ديوانه ي تنها ! دل ِ تنگ !
منشين در پس اين بهت ِ گران
مدران جامه ي جان را ، مدران !
مكن اي خسته ، درين بغض درنگ
دل ِ ديوانه ي تنها ، دل تنگ !
پيش اين سنگدلان قدر ِ دل و سنگ يكي است
قيل و قال ِ زغن و بانگ ِ شباهنگ يكي است
ديدي ، آن را كه تو خواندي به جهان يار ترين
سينه را ساختي از عشقش ، سرشار ترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غم خوار ترين
چه دلآزار ترين شد ! چه دلآزار ترين ؟
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند ،
نه همين در غمت اين گونه نشاند ؛
با تو چون دشمن ، دارد سر ِ جنگ !
دل ديوانه ي تنها ، دل تنگ !
آتشي را كه در آن زيسته اي ، سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سر افراز بمان
راه ِ عشق است كه همواره شود از خون ، رنگ
دل ِ ديوانه ي تنها ، دل ِ تنگ !
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:58 توسط Persian Way
|

در تاریکی و سکوت و
غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...
تنها مانده ام ...
تنها با خاطراتی کهنه و
قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...
قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!
نمی دانم !
تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و
با هر نفسی که بی تو می کشم !
مگر بی تو هم می شود نفس کشید !
این ها نفس نیست ، قفس است
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:50 توسط Persian Way
|

شب تولد پدر بود چون نميخواست ببينه !!
همه چيز مثل هرشب حالت رو به هم مي زد
نگاه خشم آلود مادر به پدر
صداي محكم بسته شدن در اتاق برادرم
و من كه از ترس نمي تونستم هديه ام رو به پدر بدم
اما جرات بخرج دادم ميخواستم جو رو عوض كنم هديه ام رو به پدر تعارف زدم
اونهم با عصبانيت همراه با خنده از دستم كشيد و كاغذ كادوي زيباي اونرو پاره كرد
جعبه كه باز شد پدر توي چشماش خون جمع شد .و تا مي تونست با مشت و لگد خوارم كرد
نه اون شب و نه هيچ وقت ديگه هيچ كس نفهميد كه چرا من جعبه ي خالي رو به پدر دادم
چون هيچ كس ازم نپرسيد تا بهش بگم اون جعبه خالي نبود
من اون جعبه رو با بوسه و عشق پر كرده بودم و هيچ كس اين رو نديد
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:11 توسط Persian Way
|

بر گشته بودم كودكي ام را مرور كنم
چكمه هاي لاستيكيِ سوراخ شده ام
كنار درِ اطاق
روي هم افتاده بود
برف مي باريد
روز تولدم را
برف مي پوشاند
بوي ذغال
بوي غذا روي چراغ ِ سه فتيله اي
گوشه اطاق
عطر نان
كرسي گرم
و مجمعه مسي بزرگ
و چراغ گرد سوز ي كه پت پت مي كرد
نخودچي و كشمش و تيله هاي رنگارنگ
و صداي مادر كه مي گفت
چكمه هايت روي هم افتاده
كفش هاي عيدت را پا كن
بند كفش هايت را ببند
سفري داري تا سبز بهار
تا پراكندگي عطر گل ارديبهشت
بر گشته بودم كودكي ام را مرور كنم
حرفي كنار گوشم زمزمه شد
تو بودي آيا؟
تو كجا بودي؟
چقدر تا بزرگ شدن دويدم
مادرم گفت كه تو
حادثه اي سبز هستي
وه چه دير فهميدم
آري...آري
تو حادثه اي سبز بودي
مي دويدم تا زمستان سفيد گيسو
مي دويدم تا آينه ي بخت سفيد
پايم به گوشه لبخندت گرفت
چيزي درونِ من تلو تلو خورد افتاد
روز تولدم را آورده بودم
دست هايم يخ زده بودند
دست هايت را به من دادي
بگذار بند كفش هايم را ببندم و بيايم
از پشت ديوارِ بي قراري
نگاه مي كردم
شايد اشاره ابرويي
اما فقط كماني بود كه
دل مي زد پر پر
بگذار بند كفش هايم را ببندم و نفسي تازه كنم
تو زبان گنجشك ها را مي داني
و من تعبير خواب زمستانيِ درختان را
و اما تو ارديبهشتي
تعبير سبز منِ زمستاني
بگذار رازي را فاش كنم
گوش هايت را بده به من
من زبان زمستان را مي دانم
گوش هايت را بده
صداي شكستن چيزي را
نمي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:36 توسط Persian Way
|

داد معشوقه به عاشق پيغام كه كند مادر تو،با من جنگ هركجا بيندم ، از دور كند چهره پر چين و جبين پرآژنگ با نگاه غضب آلود زند بر دل نازك من تير خدنگ از در خانه مرا طرد كند همچو سنگ از دهن قلامسنگ مادر سنگ دلت تا زنده است شهد دركام من و توست شرنگ نشوم يكدل و يكرنگ تو را تا نسازي دل او از خون رنگ گر تو خواهي به وصالم برسي بايد اين ساعت بي خوف و درنگ روي و سينه ي تنگش بدري دل برون آري از آن سينه ي تنگ گرم و خونين به منش باز آري تا برد ز آيينه ي قلبم زنگ عاشق بيخرد ، ناهنجار نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ حرمت مادري از ياد ببرد مست از آن باده و ديوانه ز بنگ رفت و مادر را بيا فكند به خاك سينه بدريد و دل آورد به چنگ قصد سر منزل معشوقه نمود د ل مادر بكفش چون نا رنگ از قضا خورد ، دم در به زمين و اندكي رنجه شد او را آرنگ از زمين باز چو برخاست نمود پي برداشتن دل آهنگ ديد كز آن دل آغشته به خون آيد آهسته برون اين آهنگ آه دست پسرم يافت خراش واي پاي پسرم خورد به سنگ
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:23 توسط Persian Way
|

بگو يا رب
چه بد گفتم ،چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
بگو يا رب ،
چه بد گفتم، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
به جز عشقي كه دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي كه رد كردم
فقط در عاشقي يا رب،
مدد گفتم ،
شدم عاشق،
تمناي مدد كردم
شب مستي اگر يك توبه بشكستم
سحر تكرار توبه، صد به صد كردم
به سيلابم كشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد كردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد كردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه كُله را از نمد كردم
نشانم ده اگر يك مور آزردم
اگر يك دانه گندم را لگد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:5 توسط Persian Way
|

قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 17:42 توسط Persian Way
|

بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز
تو را من دوست ميدارم نیلوفر عشقم
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 20:55 توسط Persian Way
|

هر که را باغچه ای هست به بستان نرود
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 20:47 توسط Persian Way
|

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 7:35 توسط Persian Way
|

حس غریبی داشتم از آن روز سر بر شانه هایم نهادی نگاهی انداختی ..... خندیدی ..... من گریستم ...... فریاد بر آوردی...... سکوت کردم.....!
کوله باری از درد ..... خسته از زمانه ..... آدم ها ..... حتی خودت !
به چشمانم خیره شدی ..... چشمکی زدی ....... دیوانه کردی مرا ..... دوباره
خندیدی اینبار من نیز خندیدم ...... دستانم را به چشمانت هدیه کردم ..... بوسیدی ..... گریه کردم ..... تو نیز گریستی ........ دقایقی گذشت ...... در آغوش تو آرام گرفتم ...... لحظه ای سکوت میان من و تو غوغایی کرد ....... تا به خود آمدم با هم رفته بودیم ......
نامت را پرسیدم ......از دل ..... از همین آدم ها ...... همه گفتند ...... تنهایی .....!
دیگر میدانم که تنهایی خیلی بهتر است ...... خیلی
بگذریم ......
خدا هست ...... من هستم ...... و زندگی زیباست ...... خیلی زیباست
خدای بزرگ
خدای خورشید پشت ابر
خدای دقایق شاد و غمگین
مرا یاری ده تا امید را چاره ساز ناامیدی هایم سازم که تو بزرگی و امید بخش
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:27 توسط Persian Way
|

+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:46 توسط Persian Way
|

سر آن كوچه خاموش غريبانه نشستم يادم افتاد به آن پيوند گسسته،يادم افتادبه پيمان شكسته يادم افتاد كه گفتي!سر سكوي بزرگي بشينيم و نشستيم گره اي راكه من امروززدم كس نگشايد به سراپاي توهرگشت ونظر كرد ترس را آنگاه در چشم توديدم نرم چون آب گذشتيم،بازشدپنجره هاي نرم بسته شد پنجره ما نيز بگذشتيم حال اين كوچه مان هست ديرگاهي است برآن نقش سرانگشت نيست كوچه آن كوچه دگرنيست،سالهارفت چوباد آن قدر ماندم وماندم كه چون برگ برسرتنهايي خودخشكيدم نجوان رفته وپيرمي آيم،بادلي سوخته وغرق به خون مي آيم واي به حال دلم،سر اين كوچه نشستم سي سال راستي تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
راه آن كوچه به هرعابردل سوخته بستم
تن به ديوار فرو كوفتم وسربشكستم
گفتم:آخرتومي آيي،تومي آيي،تو مي آيي
يادم افتاد به آن روز جدايي، يادم افتاد كه ديگر نمي آيي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمد شب مهتابي گرمي،دست در دست هم از آن كوچه گذشتيم
دست در دست نهاديم وديده بستيم
كوچه ازخاطره پر بار،سينه ازوسوسه سرشار،شهرازهمهمه پرسو
توبرانگشت من انگشت گره كردي وگفتي:
هيچ پيماني از اين بيش نباشد
برگي از شاخه اي افتاد،كمي زمزمه سر داد
آشنايي هم از آن كوچه گذر كرد
تو پريشان شدي و لب بگذيدي
نرم چون سايه به آغوش من از ترس خزيدي
من صداي تپش قلب تو را مي شنيدم
ماه مي ريخت به راه من و تو،ما دو عاشق،گنهكار
گاه بيداروگاهي خواب گذشتيم
زيرباراني ازآن تقره مهتاب
وكس گفت كه هستيد؟!
ما گذشتيم وبه لبخندجوابي نداديم
گفت:پيداست كه هستيد!
سر آن كوچه منفور نشستيم
ولب از زمزمه بستيم
راست مي گفت كه ان مردك عيلر،راست مي گفت كه هستيم
همان عطر،همان بو،همان رنگ،همان رو
پنجره اماهمچنان گردگرفته،همچنان دست نخورده
مانده خاموش وافسرده
نكنه يار مرده
سالها رفت ولي كوچه همانجاست هنوز
همه برجاست همه باقيست......ولي
پانزده وبيست و سي،من غريبانه نشستم يك عمر
بر سكوي آن كوچه ننگ،يكي انداخت برايم گل،آن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازسنگ خنديدم،نه ازآن سنگ زنان رنجيدم
نجوان بودم واين كوچه گذرگاهم بود
كوچه خاطره ها،زمزمه ها،كوچه ساكت ودلخواهم بود
ولي امروزكه زين كوچه بيرون مي آيم
كس ندانست ونداندكه چه آمدبه سرم،اين همه سال تونيزنگرفتي خبرم
همگان پندارندمن راه افتادم
من دل ازكف داده وراه گم كرده ورهگذرم
ولي امروزغريب وطن خويشتنم
تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم
ره نشين اين كوچه خاموش منم
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:31 توسط Persian Way
|

گفت شيفتــه بــاران شــو ،
وقتـی بـیتـابی می بــارد و خيست میکنـد ،
شيفتــه بـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا
هرگـز خيســـم نکرد .
شايد هنوز تا سپيدهدمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است.
امــــا تـو ای سپيــده صبـح
بــه هنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآور
بگــذار نامم مشوش هراس از پيـــروزی تاريکـــی نبــاشد
بــه هنـگامــه آغـــــازم دستــی بـرآور
بگـذار نه شيفتــه باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره
بــه هنـگامه آمـــــدنم دستـــی بـرآور
بگـذار طلوع دروغيـن شب بيچـاره ای نباشـم ، در انتـظار نافرجـام روشنـــــــی
خـــدا را
بــه هنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور .
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:12 توسط Persian Way
|

سلام بهونهء قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون دیوونهء همیشگی فدای مهربونیات چه می کنی باسرنوشت دلم واست تنگ شده بوداین نامه رو واست نوشت حال من واگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بد جوری توصحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجاهوا پراز غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تونمی دونی بی توچه دردی کشیدم حقیقت و واست بگم به آخرخط رسیدم رفتی ومن تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات٫ نوازشات٫ بوسیدنت به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته من می دونم همین روزاعشق من ازیادت میره بعدش خبر می دن بیاکه داره دوستت می میره روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی؟ بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی یه وقت منو گم نکنی تو دود اون شهر غریب یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ وفریب فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه چادر شب لطیفت رو از روت شبا پس نزنی تنگ بلور آبت رو یه وقت نا قافل نشکنی ار واست زحمتی نیست برسرعهدمون بمون منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه سرفه های مکررم مال هوای دوریه گلدون شمعدونی مون هم عجیب واست دلواپسه مثل یه بچه که بار اول میره مدرسه توازخودت برام بگو بدون من خوش می گذره دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره؟ از وقتی رفتی توچشام فقط شده کاسهءخون همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره؟ داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره یادت میادخندیدی و گفتی حالا بذار برم تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم امروز دیدم دیگه داری منو فراموش می کنی فانوس آرزوهامونو داری خاموش می کنی گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست بااین که من خوب میدونم جواب نامه باخداست عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم داغ دلم تازه میشه اِسمت رو وقتی میارم وقتی تونیستی چه کنم بااین دل بهونه گیر مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچ وقت نگیر حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار خونمون پر از سایهء غصه وغمه تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟ دلم واست شور می زنه این دل وبی خبر نذار تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار فکر نکنی از راه دور دارم سفارش می کنم به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می کنم اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب که هر صفحش قصهءچند تا درده و چندتا عذاب میگم شبا ستاره هاتا می تونن دعات کنن نورشونو بدرقهء پاکی خنده هات کنن یه شب توپائیز که غمت سربه سر دل میذاره همون کسی که بیشترازهمه دوست داره
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:34 توسط Persian Way
|
