لبي در التهاب بوسه اي سوخت لبم در التهاب بوسه ات سوخت
دلي دربي كران ناله اي سوخت
كجا يي ماه تابان شب من
سری درالتهاب سینه ای سوخت
بيا تا جان به تن دارم تنم را
نوازش ده كه دربي پردگي سوخت
تو كز اشوب دل سر نسخه داري
كه دل در اعتراف ساده اي سوخت
ببر مي ميگساري كار من باد
كه شايدفر به ضرب باده اي سوخت
ميان دستمان ديوار مرگ است
كه حتي مرگ بر ديواره اي سوخت
به فرداي نگاهي چشم دارم
كه چشمانم به راه جاده اي سوخت
كنار ماه و اب وسنگ و نازت
دل نازك ميان گريه اي سوخت
به هنگام حضور گرم دستت
همه تاب و توان سينه اي سوخت
سرم در التهاب سینه ات ماند
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:13 توسط Persian Way
|

هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم
خنده من از گریه غمگین تر است
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:42 توسط Persian Way
|

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه چی بنويسم وقتی قلب من تنها مونده وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشق بفهمه چی بگم وقتی زندگي جلوه ای نداره وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره کجایی قلم ؟ کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟! کجایید؟ کجا ؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:40 توسط Persian Way
|

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اين گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دريا نبود
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:44 توسط Persian Way
|

گريستن خوب نيست مگر بشود جوري گريست که چشمها نفهمند روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ، اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 15:48 توسط Persian Way
|

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:36 توسط Persian Way
|

نه سياهم نه سپيدم نه چنانم كه تو گويي نه چنينم كه تو خواني
نه آنگونه كه گفتندو شنيدي نه سمايم نه زمينم
نه به زنجير كسي بسته و برده ي دينم
نه سرابم نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتارو اسيرم نه حقيرم نه فرستاده ي پيرم
نه بهر خانقه و مسجدو ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم نه چنين است سرنوشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم
بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقيقت نه به رنگ است و نه بو نه به هاي است و نه هو
نه به اين است و نه او نه به جام است و سبو
گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم
تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتندو سرودند تو آني خود تو جان جهاني
گر نهاني و عياني تو هماني كه همه عمر به دنبال خودت نعره زناني
تو نداني كه خود آن نقطه ي عشقي تو اسرار نهاني
همه جا تو نه يك جاي نه يك پاي همه اي با همه اي هم همه
اي تو سكوتي تو خود باغ بهشتي ملكوتي
تو به خود آمده از فلسفه ي چون و چرايي
به تو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاك خدايي
نه كه جزيي نه چون آب در اندام سبويي خود اويي
به خود آي تا به در خانه ي متروكه ي هر عابد و زاهد ننشيني
و به جز روشني و شعشعه ي پرتوي خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني.....!
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:24 توسط Persian Way
|

درگلو می شکنم از سر خشم
هرنفس ، خنجر فریادی را .
سر خونین جدا از تن من
در رگ و ریشه نهان کرده هنوز ،
کینه ی کهنه ی جلادی را .
بی سر از راه سفر آمده ام :
سر من در شب تاریک زمین
همچنان چشم به راه سحر است .
جاده ، خالی ست ولی می شنوی ؟
آه ! با من ، با من ،
پای سنگین کسی همسفر است...
ای در بسته ی گم گشته کلید !
گوش بر روزنه ات دوخته ام
تا مگر راه به سوی تو برم
مشعل از چشم خود افروخته ام
جامه دان سفر دور به دست
در تب تند عطش سوخته ام
ای در ِ بسته جواب تو کجاست ؟
راستی ای دم طوفانی صُـــبح !
آفتاب تو کجاست ؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 21:47 توسط Persian Way
|
