من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن هیچ انسانی انسان
دیگر را خوار نمیشمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش، گذرگاههایش را میآراید.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
همه گان راه گرامی ِ آزادی را میشناسند
حسد جان را نمیگزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
سیاه یا سفید
ــ از هر نژادی که هستی ــ
از نعمتهای گسترهی زمین سهم میبرد.هر انسانی آزاد است
شوربختی از شرم سر به زیر میافکند
و شادی همچون مرواریدی گران قیمت
نیازهای تمامی ِ بشریت را برمیآورد....
چنین است دنیای رویای من!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:49 توسط Persian Way
|

خیلی برام سخته که توی چشمات نگاه کنم و حرف دلم رو برات بگم ، اما دیدم که برای تو آسان بود تو چه ساده و صمیمی حرف دلت را گفتی ، از آغاز اری ، از اغاز عاشق شدنت ، از آغاز دوست داشتنت اما برای من خیلی سخته که توی چشمات نگاه کنم و بغضی را که مدت هاست راه نفسم را بشکنم و حرف دلمو برای تو بگم ، بگم که چقدر دوستت دارم و بدون تو نمی خواهم زندگی کنم ، بگم که تو اولین کسی بودی که توانستی با رفتارهایت ، نگاه هایت و حرف هایت مرا گرفتار خودت کردی و قلب تاریکم را روشن کردی ، نمی دونم این چه سحری است که توی چشمای تو پنهون شده که وقتی می خوام حرف هایم را برای تو بگویم به جز یه سلام ساده هیچ چیز نمی تونم بگم ، اما میدونم توی اون نگاهت هر چی که هست اونقدر حرارت داره که سراسر وجودم رو مثل گرمای سوزان خورشید فرا گرفته . تنها دلیل بودنم تو آنقدر صبور ، مهربان و دوست داشتنی هستی که تمام گلهای رز سرخ دنیا در مقابل تو خم می شوند و من هم با دیدن تو ، اون لحظه احساس میکنم که تموم دنیا مال خودم میشه چون تو تموم دنیای منی . تنها دلیل بودنم می خواهم این بغض چند سالمو بشکنم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم و برای همیشه در کنار تو و برای تو می مانم .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 8:41 توسط Persian Way
|

سر ِ خود را مزن اين گونه به سنگ ، ناله از درد مكن با غمش باز بمان راه ِ عشق است كه همواره شود از خون ، رنگ
غمگین و دلشکسته شدم شاد کن مرا
در این خزان زرد غزلهای ناب
ویران شده بهار من آباد کن مرا
در گیر و دار عشق تو چون کوه مانده ای
کاهم اگر به چشم تو بر باد کن مرا
عاصی شدم از این سکوت غم انگیز بی صدا
بر بام شهر عاطفه فریاد کن مرا
این آخرین کلام دلم با نگاه توست
گاهی به احترام دلت یاد کن مرا
دل ِ ديوانه ي تنها ! دل ِ تنگ !
منشين در پس اين بهت ِ گران
مدران جامه ي جان را ، مدران !
مكن اي خسته ، درين بغض درنگ
دل ِ ديوانه ي تنها ، دل تنگ !
پيش اين سنگدلان قدر ِ دل و سنگ يكي است
قيل و قال ِ زغن و بانگ ِ شباهنگ يكي است
ديدي ، آن را كه تو خواندي به جهان يار ترين
سينه را ساختي از عشقش ، سرشار ترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غم خوار ترين
چه دلآزار ترين شد ! چه دلآزار ترين ؟
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند ،
نه همين در غمت اين گونه نشاند ؛
با تو چون دشمن ، دارد سر ِ جنگ !
دل ديوانه ي تنها ، دل تنگ !
آتشي را كه در آن زيسته اي ، سرد مكن
سرخ رو باش ازين عشق و سر افراز بمان
دل ِ ديوانه ي تنها ، دل ِ تنگ !
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:47 توسط Persian Way
|
