کاش راه زندگی، در پای دل خاری نداشت
یا که چون دارد، فراز و شیبِ دشواری نداشت
کاش از پا در نمی افتاد، هر سو رهروی ست
یا که تا سر منزلِ خود، راه بسیاری نداشت
کاش خیل دلبران، پنهان نمی کردند روی
یا که چشم بیدلان، حاجت به دیداری نداشت
کاش از روز نخستین خارزارِ ِ این وجود
روزنی از دیده ی حسرت، به گلزاری نداشت
کاش جانِ پاک، با این خاکدان خو می گرفت
یا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاری نداشت
کاش هر باطل نمی شد عرضه بر اَفهام خلق
یا متاع کفر و دین، هریک خریداری نداشت
کاش واعظ لب فرو می بست از گفتار نیک
یا خلاف آنچه گوید، زشت کرداری نداشت
کاش از خوی پزشکان بود کمتر جلبِ مال
یا که جمع بینوایان، هیچ بیماری نداشت
کاش فکر بیش و کم در مغز انسانی نبود
تا که بارِ زندگانی، هیچ سرباری نداشت
کاش چشم و گوش هر کس بر حقایق باز بود
تا که دیگر عِلم و دین پوشیده اسراری نداشت
کاش هر کس دعویِ اسلام و ایمان می نمود
از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاری نداشت
کاش هر گندم نمای جو فروش از هر کنار
در میان شهر کوران، گرم بازاری نداشت
کاش چشم نیم مستی هوش از «الفت» می ربود
تا که با سود و زیانِ دیگران کاری نداشت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:43 توسط Persian Way
|

نمی دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده است
تک تک روزها را پشت سر می گذارم
کارهایم را به انجام می رسانم
آن گاه که باید لبخند بزنم می زنم
حتی گاه قهقهه می زنم
ولی قلبا تنهای تنها هستم
هر دقیقه یک ساعت
و هر ساعت یک روز طول می کشد
آنچه مرا در گذراندن این دوران یاری می کند
فکر به توست
و دانستن این که به زودی در کنار تو خواهم بود
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:46 توسط Persian Way
|

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:39 توسط Persian Way
|

ای، انسان بزرگ ! هیچ در یاد تو هست که گل سرخ بهاری بودی ؟ کودکی را تو به خاطر داری که ز اندوه ، فراری بودی ؟ « کودکی » فصل بهاران تو بود « گیسوانت » چون گل ابریشم « رخ تو » چون گل زیبای بهار « لب تو » غنچه ی سرخ « اشک تو » اختر شبهای بهار « دست تو » چون گل یاس « بوی تو » عطر فریبای بهار « چشم تو » چشمه ی عشق « قد تو » همچو نهال در سراپای تو معنای بهار عاقبت ای همه شادابی و ناز ! کودکی رفت و« جوانی » آمد دوره ی عمر تو« تابستان » شد تب تو تند شد از گرمی « مرداد بلوغ » ! تا که بر آتش خود آبی زنی دل به دریای جوانی دادی همچو شیری چالاک پی آهو به در و دشت و چمن افتادی گل صد رنگ جوانی ها را از درختان چیدی لذت گرمی تابستان را در جوانی دیدی ! مست نیرو شدی و مست نشاط به زمین و به زمان خندیدی . کم کمک فصل جوانی ها رفت و تو « پاییز » شدی سخت دلتنگ و غم آمیز شدی ، رفت از گلشن تو بلبل باغ داد آن بلبل مست ، جای خود را به کلاغ ! رفت پاییز و « زمستان » آمد فصل نابودی بستان آمد برف بارید به موی تو بسی ، زیر این برف ، نداری نفسی موی تو « برف زمستان » تو شد ، آفت سبزی و بستان تو شد نه دلی هست تو را، تا توانی بدهی دل به کسی نه به چشمت نوری است نه به جانت هوسی زندگی شد قفس تنگ و تو چون مرغ اسیر در فضای قفسی ! در تنت تاب نماند ز برانی ز حریمت مگسی . « ره برگشت نیست » ناگزیری که به « پایان » برسی ای انسان بزرگ ! « چهار فصل » تو به پایان آمد ، کم کمک لحظه ی فرمان آمد . هیچ دانی به کجا خواهی رفت ؟ به رهی دور و دراز ! سفر دور و درازت خوش باد ! ---------------------------------------------------------------------------- زندگی من چهار فصله . و به خاطره هام می پیونده . در سوزوندن چهره های سفیده ! هر دو با هم در حال مسابقه ...
هم بهار داره هم تابستون . هم پاییز و هم زمستون .
هر کدومشون قشنگ تر از اون یکیه !
هر کدومشون زشت تر از اون یکیه !
خدا نیاره اون روزی که همه زندگی من پاییز غم انگیز باشه .
خدا برای هیچ کسی نیاره خصوصاً برای شما .
بهار زیبای من درشادابی و طراوته .از شکوفه های به عمل اومده استفاده کردنه.
تابستون زیبای من وقت کیف کردنه ! در میون خانوادم می گذره
پاییز زیبای من در یاد کردنه . از بهار و تابستون به خوبی نام بردنه .
زمستون زیبای من در انتظاره . لحظه شماری کردن برای بهار .
آره چهار فصل زندگی من تا اینجا زیباست !
اما ...
بهار زشت من در جوون بودنه . در بی تجربه بودن . در سست بودن .
تابستون زشت من در بی رحم بودنه . در داغ و جوشی بودنه .
پاییز زشت من در پژمردنه . در کسالته . در انتظار مردن بودنه .
زمستون زشت من در سردی و بی روح بودنه . در یخ زدنه آب های روونه .
آره !
چهار فصل زندگی من هم قشنگه هم زشت .
دعا می کنم همیشه چهار فصل زیبا برای شما و خانواده محترمتون پدیدار بشه .
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 17:58 توسط Persian Way
|

چطور بگم با من نيستی؟...
اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...
به فاصله ها فكر نمی كنم...ميدونی چرا؟؟
آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده...
هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم...
رد احساست روی دلم جا مونده ...
ميتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...
چشمای بی قرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن...
حالا چطور بگم تنهام؟ چطور بگم تو نيستی؟
آره!خودت ميدونی... ميدونی كه هميشه با منی...
ميدونی كه تو،توی لحظه لحظه هاي من جاری هستی...
آخه...تو،توي قلب منی...آره!
تو قلب من...برای همينه كه هميشه با منی...
براي همينه كه حتی يه لحظه هم ازم دور نيستی...
براي همينه كه می تونم دوريت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...
هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم...
ديگه نميتونم تحمل كنم...
دستامو می ذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم...
دستامو كه بو ميكنم مست ميشم... مست از عطرت.
صداي مهربونت رو میشنوم...و آخر همهء اينها...
به يه چيز ميرسم...به عشق و به تو...آره...به تو...
اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...
اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم...
اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم...
به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايی خالی نيست...
پر از ياد عشقه... پر از اشكهای گرم عاشقونه...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:14 توسط Persian Way
|
