آن همه گفتم كه ميخواهمت ، اما چه شنيدم جز آواز جدايی. با سنگ برآن شيشهی ديوار زدم ، دار زدم ديده به در تا بگشايی. پرواز خيالات شدم ، آب شدم ، ماه شدم ، سايه شدم تا تو بمانی. و تودرسادگیام سبز شدی ، ابر شدی ، نور شدی تا كه نمانی. تصوير شدم در دل ديوار ولی تو ، چون باد گذشتی. ديوار شدم ، راه شدم ، باز گذشتی. من پنجره بودم و تو خورشيد نگاهم آغوش گشودم ، شب تاريك شدی ؛ زرد شدی ؛ شاخهی خشكيده شدی . من قصهی فرهاد نبودم كه تو در قصر نگاهش، تا صبح خطوطم به دل كوه ، بخوابی. من شاعر مهتاب نبودم كه تو در شعر صدايم ، چون ابر بباری ؛ سهراب نبودم كه تو با خنجر كينت ، تصوير عبوری شوی از صبح بهاری. يك سينه صفا بودم و يك دوست كه از تو ميخواست بمانی و بمانی و بمانی. تابوت صداقت شده اين لايق نفرين ؛ يك قصه از آن دوست ، كه يك روز بخوانی. باورم اين بود با هم سبز را معنا كنيم يك حرف را بشكنيم و عشق را پيدا كنيم
سوگند به حرفی که در گلو شکست
به بغضی که خورده شد
به اشکی که حلقه شد
سوگند
به قلب بی ناه خودم
به دست های ناتوان و دلم
به این روزهای خسته و دلگیر
به شعر های بی در و پیکرم
سوگند
به آسمان امید
به این خدای روزهای بی دریغ
تمام عشق های هزار و یک شب را
به پای چشم های تو خواهم ریخت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:31 توسط Persian Way
|
